یادم میفته.بی کم و کاست.حالا که آب دهانم رو نمیتونم قورت بدم.انگار که هزار جوی خشکیده باشم و اون حرف ها جاری شدن توی جسمم.نه مثل آب که مثل درد.زیر پوست و لابه لای استخونام.حالا که چشمام مثل دو کوره ی آتیش میسوزن و از خواب با صدای ناله ی خودم بیدار میشم.تکرار و تکرار و مکرر میشن تو ذهنم.
دختری اهل قلم و فکر وشعر و خط بود.یکسالی ازش بی خبر بودم.حالا تکیده و زار ونزار شده بود.جا خوردم از دیدنش.میگفت یک ساله که عاشق شده،یک ساله که پیشنهاد پسری را پذیرفته و حالا چند ماهه که اون پسر ولش کرده.حالا خودش مونده وخاطرات و پاکتی آدامس یادگاری.
از اون بیست وچند سال
برچسب:
نویسنده: دانیال اسدیپور
تاريخ: چهارشنبه
31 شهريور
1395 ساعت: 0:07